احساس خلاء می کنم ... احساس پوچی ... احساس بی انگیزه بودن ... بی هدف بودن ... یا اصلاً بهتره بگم احساس میکنم مُردم ...

دوستی ما اشتباه بود .. از همون اولش ... می دونست میخواد بره ... پس چرا اصلاً باهام موند ؟ چرا نذاش همون روزای اول که داشتم باهاش بهم میزدم از هم جدا بشیم؟؟؟

چرا این رابطه رو محکم کرد و یهو گذاشت از ایران رفت ...؟؟؟!!! آخه نامرد نگفتی من اینجا یهو تنها میشم ؟؟!!

یعنی اونم به اندازه من ناراحت هست؟؟؟ شاید دیگه براش مهم نیست ... نمیدونم ...

گریه امونم نمیده ... حتی همین الان که دارم می نویسم ... من فقط لایق یه مدت کوتاه خوشبختی بودم...یه مدتی که مثه برق گذشت ... همه ی خاطرات از جلو چشام مثه یه نوار فیلم میگذره ... نمی تونم تحمل کنم که شاید دیگه این خاطرات و خوبیا تکرار نشه ...


از خدا دلگیرم ... خیلی ... صدامو نمی شنوه ... انگار باهام قهر کرده ... نمی خواد ببینه که به چه روزی افتادم ... ازت دلگیرم خدا ... دلگیره دلگیر....