میترسم بگویم بمان و بروی...!
چطور میتوانم بگذرم
چقدر میتوانم بشکنم تورا
تو میدانی و من هم ، تو می روی و من هم ،
چه سرنوشت تلخی در انتظار ماست وقتی که هم میخواهیم و هم نه؟
چه بد که من بهانه می آورم و تو هم،
چه بد که بد کردن از من شروع شد و تو همچنان خوبی
واژه ها را از اعماق وجودمان می گوییم و میدانیم که می توانیم و نمی خواهیم،
چرا اینقدر وجه مشترک داریم مااا؟!
چرا اینقدر از هم فرار میکنیم ولی نمیخواهیم گم شویم؟!
حتی فرار کردن هایمان مث هم،
تلاش کردم که بروم و تلاش کردی که بمانی...اما حالا...همه چیز زیرو رو شده
فقط انتظار یک بمان از من...
و من ...
سرد و باز هم سرد ...
می ترسم،
می ترسم بگویم بمان و بروی،
با اینکه مطمئنم
می مانی...
+ نوشته شده در پنجم مهر ۱۳۸۹ ساعت توسط پرستو
|