چطور میتوانم بگذرم

چقدر میتوانم بشکنم تورا

تو میدانی و من هم ، تو می روی و من هم ،

چه سرنوشت تلخی در انتظار ماست وقتی که هم میخواهیم و هم نه؟

چه بد که من بهانه می آورم و تو هم،

چه بد که بد کردن از من شروع شد و تو همچنان خوبی

واژه ها را از اعماق وجودمان می گوییم و میدانیم که می توانیم و نمی خواهیم،

چرا اینقدر وجه مشترک داریم مااا؟!

چرا اینقدر از هم فرار میکنیم ولی نمیخواهیم گم شویم؟!

حتی فرار کردن هایمان مث هم،

تلاش کردم که بروم و تلاش کردی که بمانی...اما حالا...همه چیز زیرو رو شده

فقط انتظار یک بمان از من...

و من ...

سرد و باز هم سرد ...

می ترسم،

می ترسم بگویم بمان و بروی،

با اینکه مطمئنم

 می مانی...