با دوستاش رفتیم بیرون ... از اول تا آخر یه بغض عجیبی تو گلوم بود تا همین الانی که دارم تو وبم می نویسم ...

رفتیم همون جای همیشگی تو فشم که باهاش میرفتم ... خیلی جلوی خودمو گرفتم که نزنم زیر گریه...همه زوج زوج خوشحال میگفتن و میخندیدن ... ولی من فقط با یه لبخند همراهیشون میکردم ...

چرا نباید الان دستاش تو دستام باشه ای خدااااااا...