امروز داغون بودم ... خیلی زیاد ... تو راه دانشگاه هیچ صدایی رو نمی شنیدم ! یه خانوم ازم آدرس پرسید انقد تو خودم بودم از کنارش رد شدم و متوجه نشدم ... وقتی رد شدم چند ثانیه بعد تازه فهمیدم که دیگه دیر شده بود !!!!!!


از درس و کلاس و بچه ها و بگو بخنداشون و ناهار هیچی نفهمیدم !!! نمی دونم چمه .... چرا می دونم !!!

دیشب با دوستم که دوست مشترک من و اونه تلفن حرف زدم ... گفت مثل اینکه حالا حالاها نمیتونه بیاد!! البته هنوز معلوم نیست ! ولی به احتمال زیاد تا 1 سال دیگه اونجا موندگاره !!!!به خاطر درسش ... اگه دست خود بود میومد ... اما انگار نمیشه !!! البته فعلا اینو به دوستم گفته که به من ندا رو بده ... که اگه بعدا قطعی شد من جا نخورم !!! دوستم پشت تلفن حرف میزد ولی من بعد از آخرین حرفی که راجع به اون زد دیگه هیچی نمی شنیدم!


دوستم ازم پرسید اگه بهت بگه که باید بیشتر بمونه چی میگی؟ عصبانی میشی؟ به هم میزنی؟ یا فقط ناراحت میشی؟ نمی دونستم چی باید می گفتم ... فقط اشکم گوله گوله میومد پایین ... از دیشب جز صدای قلب درد گرفته ی خودم که داره با التماس می کوبه به سینه ام چیزی نمی شنوم ...........

نمی دونم اگه از خودش این حرف و بشنوم چی باید بگم !! اصلا عکس العملم چی باید باشه ؟؟؟؟


خدا جونم خودت کمکم کن