خدایا خسته ام ... چرا این روزا واسم نمی گذره ؟ چرا انقد درمونده و داغونم ؟؟؟ چرا تا حرف از دوستی و علاقه میشه اشک تو چشام جمع میشه ؟؟؟ من فقط یه مدت کوتاهی لایق خوشبختی و عشق و محبت بودم ؟؟؟؟


چرا احساس می کنم دوستی مون به یه تار مو بسته اس؟

چرا احساس میکنم سرد شده ؟؟؟

شایدم نشده من حساس شدم ...

واقعا وقتی میگن دوری خیلی چیزارو عوض می کنه راس گفتن!! نه به روزای قشنک دوستی مون که مثه برق و باد گذشت و نه به الان که دوری و فاصله از دوستی مون فقط اشک و آه ساخته...

 

دور اتافم پر شده از خاطره هاش...می خوام توجه نکنم هرجا چشم میندازم خاطره اش میاد جلو چشمم؟؟؟

من احمق همه ی گلایی که نا آخرین روز قبل سفرش بهم میداد و نگه داشتم توی گلدون !! شاید الان نزدیک 35 تا گل رز خشک شده تو اتاقم دارم ... همه هدیه هاش به دلم آتیش میزنه ...

ای خدا چی قراره بشه ؟ 

همه ی دوستی ما به باباش بسته اس !! قراره که با باباش حرف بزنه راجع به من ! و باباش هم مخالف من و خانوادمه... اگه بگه با پرستو مخالفم ما چیکار می تونیم بکنیم ؟؟؟؟؟

خدا من این روزا رو دوس ندارم ... زودتر خلاصم کن از این انتظار و نگرانی ... داغونم داغون